ميرزا فضل الله شيرازى ( خاورى )

892

تاريخ ذو القرنين ( فارسى )

گر صد هزار سال بمانى كه يك‌دم است * تا آخرين نفس بنگر از دم نخست جان گيردت سپهر در آخر به صد حيل * بر روزگار دل منه و كار سخت سست ننهاد بر عذار بتى غازهء حيات * كز آب ديدگان عزادار وى نشست يك تن گلى نچيد ز گلزار روزگار * كآخر چو مرگ خارى از خاك او نرست بنگر كه هيچ نام ز دستان بود به جاى * در سيستان سفر كن و بگذر به شهر بست خان بلند مرتبه آن مرتضى قلى * پيوند جان بريد و به مينو مقام جست در احترام ياران دل گرم بود و شاد * در انتقام دشمن چالاك « 1 » بود و چست چون لفظ را فكندى از نام مرتضى * كن خاورى حساب كه تاريخ شد درست

--> ( 1 ) . ملى و مجلس : « چاك »